همین روزهاست که حوصله هیچ چیز را ندارم بیشتر از همیشه فکر می کنم که اگر بنویسم شاید معجزه ای شود نمی فهمم که چه ام هست خسته ام مغزم قفل شده به آدم کتک خورده ای می مانم در خواب و بیداری .مثل بغض پنهان .مثل کسی که ناگهان خواب برخاسته و تنهاست تنهای تنهای تنها .دوست دارم اشک بریزم شانه ای باشد که سرم را تحمل کند و من جاری شوم در اشکهایم و سبک شوم و آرام . چقدر این حس برایم نا آشناست تا به امروز خیلی وقتها در تنگنا در تنهایی در ناامیدی زیسته ام اما این چیزی که حالا چنبره زده در وجودم حس تازه ای است .انگار در باتلاق بی هیچ تلاشی فرو می روم و دوست تر دارم که این حس برود از وجودم حتی اگر خودم و جسمم نابود شود . وقتی که احساس بیهودگی بکنی همین است چند چیز کنار هم مرا در هم شکسته دایم دنبال قاتل رویاهایم می گردم و وقتی می بینمش می نشینم کنارش و تبریک می گویم به او که توانست مزرعه ام را آتش بزند و من همانند کشاورزی که مات و مبهوت دود را می بیند دودی که به آسمان میرود. می خواهم خودم را بالا بیاورم خیلی وقت نیست که مچاله شده ام فراموش شده ام خودم را گم کرده ام می خواهم فرار کنم بزنم به کوه . بروم به یک کلبه دور کنار آتشی بنشینم و زل بزنم به آتش . تنم مثل گوشت فاسد منجمدی است که این انجما د از تازگی اش محافظت نمی کند . همان دونده ای هستم که آخر های را ه گم شده است و فراموش کرده که کجاست چرا می دود. اینکه بعد از خط پایان هم افتخاری منتظرت نیست این همان درد بزرگی است که من همچون صلیبی بر دوش می کشم . گاهی فکر می کنم حیف است لاستیک های چرخی که سرم را له می کند کثیف شود با خونی که لخته بسته در رگهایم . گاهی فکر می کنم که چیست آخرت ما یا اینکه بعدش چه می شود و حتی حوصله ورق زدن روزهای خوش گذشته را هم ندارم همین جا قصه ام تمام می شود . همینجا نیمه تمام ناقص سردرگم و بیهوده . همین چند خط نوشتن هم آرامم نمی کند آغوش گرم مهراوه آرامم نمی کند آینده امیر هم مشتاقم نمی کند چقدر بد است این بی کسی غریبگی با خودت با عزیزانت با جهانی که روزی پر از نور و رنگ و بوی خوش زیستن بود . مثل قطار برقی شده ام که کودکی رها کرد باشد به حال خودش و قطار روی ریل می چرخد بی هوده بی همبازی می چرخد تا باطری اش تمام شود . چه قصه تلخی است این روزهایم الان ها در قبرم در قبر خود کند ه ام در سرزنش دائمی خودم در تحقیر همیشگی و جنگیدن با خودم با کسانم . نمی بخشم خودم را و کسانی که مرا به این روز انداختند . متهم ردیف اول خودم هستم و بعد از آن این لیست انتها ندارد از تمام کسانی که نسل مرا له کردند تمام کسانی که امید را از من و ما دزدیدند آنها که نه رای که امیدمان رادزدیدند . از همین کسی که هر روز دادگاهی ام می کند کسی که می خواهد با من باشد .و سهمی هم برای خودش قائل است سهمی که نمی فهمم چیست ؟ دو دنیا در کنار هم با تنش با فاصله با سوءظن چقدر فاصله ما دور است عشقی که در کودکی در ذهن و زمان دفن شد . مثل این می ماند که ساعت ها منتظر عزیزت باشی و وقتی که او از راهی دور زمانی دیر از جاه های پر فراز و نشیب می آید و تو همه امیدت همه وجودت را تپش لحظه ورودش می کنی با هر قدمی که به تو نزدیک می شود همچون حواریون منتظر دم مسیحها یی اش باشی که خرمن احساست را باجرقه حضورش به آتش بکشی ... وارد که می شود به تو نگاه می کند و می گوید: سلام دیدی مرتیکه دست تودماغش کرده بود ؟ کثافت من همینم تخریب کرده ام همه چیزم را همه خودم را و نمیدانم واژه ها هم کم کم راهشان را می گیرند و می روند پی کارشان می روند گم می شوند درغبار فصلی که این روزها همه جا را پوشانده . و من در برف دانه میشوم زیر خاک ...
نه که حس نوشتن نیست نه مشکل همین فشار دائمی است این فشار هر روزه برای نوشتن و نوشتن و نوشتن نه که ننویسم می نویسم اما نه آنجوری که بشود برای دیگران خواند می نویسم توی همین سر رسید قرمز با همان خط همیشگی خطی که گاه زیبا و گاه بد ترکیب می شود . نه اینکه حسی نباشد برای نمایش آنچه می نویسم . نه حسش هم هست اما منتظرم تا دور شوم از خودم. می نویسم در خلوت برای خودم و وقتی که می خواهم برای تو و از تو بنویسم سوزن ذهنم گیر می کند به یه شعر به تصویر به یک ترانه
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم .
حیف از آن همه وقتی که صرف این اراجیف کردم صرف واکاویدن خدا و عشق و عرفان حیف از آن همه وقتی که برای بهتر شدن جهان کردیم من و تو را می گویم همین رویا ها برایمان شد مشکل . همین پیچیدگی شد مسئله خر باش و بخوان بخوان بخوان و برو جلو لذت ببر .
چند وقتی است که می خواهم برای مهراوه چیزکی بنویسم دخترک بد جوری مرا شیفته خودش کرده ناز می کند پدر سوخته و هی می خواهم میراثی برایش بگذرام هی نمی شود .
به خودم گفته ام تا آخر خرداد قصه کودکانه ای که قولش را به امیر علی داده ام تمام کنم .می ماند نقاشی هایش . که آنهم یک کسی پیدا شده هم حس. که می تواند چیز هایی بکشد برای همه بچه های سرگشته ای که دنبال همباز ی شان می گردند .
این روزها همه اش خوابم . میروم دفتر می خوابم هی می خوابم هی می خوابم پف کرده برمی گردم خانه . شبها بچه ها را می برم پارک یک کسی بود چند سال پیش می آمد پارک هر شب و من هم هر شب میدیدمش . دیشب دیدمش خیلی فرق کرده بود کهنه شده بود عصیان نداشت چشمهایش و بی رمق بود . آدمها چه زود کهنه می شوند گاهی. او که غریبه بود . اما اشنا ها جلوی چشم آدم که هستند نمی بینی یا حس نمی کنی که دارند کهنه می شوند و شرنگ نگاهشان می رود .
داد میزنند که بروم بخوابم . به داود می گویم نمی شود نوشت می گوید بنویس . نمی شود برادر برای نوشتن یک موبایل خاموش می خواهی و یک تنهایی وسیع که من محرومم از هر دو . . .
باورش سحت است خیلی سخت میگفت فقط پروارش های خارجی را میرود . همسرش میگفت کس دیگری خلبان پرواز بوده نیامده و او را جایش قرستادند .چقدر سخت است برای همسرش و پسرانش که قامت بلند فریدون دادرس را کنارشان نمی بینند .
روحش شاد باد .
تو هواپیماشون چند تایی زنده موندن دعا میکنم اونا حاشون خوب شه . دلم خیلی گرفته خیلی سخته شاگردمو بغل کنم و اونا گریه کنن تو بغلم

باید چیزی بگویم،
قیصر امین پور
هنوزم شوخ و سر حال بود گفت محمد رو هم دیده و حال اونم خوبه همه شاد بودیم چقدر خوبه آزادی ...
چقدر خوبه آزاد بودن ...
دیوارهای بلند اوین جای تو نیست نازنینم ...
جای تویی که نفست بوی مهربونی میده و کلامت شیرینه حتی وقتی از تلخی ها میگی
دیشب شب شادی بود برام
دیشب دوباره آزادی رو در آغوش کشیدم
چنین گذشت سا ل بر ما

ازتنها سفر کردن هم خوشم میاد هنوز هم (همچون کرگدن تنها سفر کن )
امیر و مهراوه رو بوسیدم و راه افتادم .فلاکس تو انباری بود بی خیال شدم .زدم به جاده .جاده خلوت بود .شریف آباد که رسیدم یه فلاکس در پیت بود ۵ تومن میداد گرفتم با آب جوش و تخمه و ...
شب قبل فک میکردم که اگه بمیرم به مهر و امیر مستمری میدن یا اینکه چون مامانشون کارمنده چیزی بهشون تعلق نمیگیره .جاده خلوت بود از پلیس های دوربین بدست خبری نبود .قبلا یه بار با ۲۰۶ تهران مشهد و ۶.۳۰ ساعته رفته بودم عشق سرعت و جونی و... اون وقتا پلیس کجا بود .موتور۲۰۶ ترکید وقتی رسیدم خونه .عجب خری بودم اونروزا "هواپیما نداشتم با ماشین می خواستم پرواز کنم " یادش بخیر
بابا زنگ زد که بابا بزرگ خواب بد دیده یه گوسفند کشتیم .گفتم بابا بزرگ ؟
هیچوقت همچین کاری نمی کرد .گفتم جل الخالق جد بزرگ از این حکم ها صادر نمی فرمودند که گفت خواب دیده عمو تو تصادف کشته شده .گفتم عموی بیچاره یه گوسفند پیاده شد و حالا هم که بساط جیگر و کله پاچه و یخنی به پاست لابد .گفت سهمت محفوظه .
تلفن زنگ زد .داشتم از عشق میگفتم و شیاطین دیگر ...
شاهرود که رسیدم هنوز ساعت یازده بود یه رستوران داره تو میدون شاهرود رفتم نهار خوردم و راه افتادم حمید زنگ زد که کجایی گفتم شاهرود
گردنه ها رو رد کردم صدای بم مرضیه حال میداد اساسی "از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان ..."
افتادم تو کفی جاده این قسمت کویر رو همیشه تند میرفتم کویر خشک فقط غروبها قشنگه
یه چایی خودمو مهمون کردم . داشتم آموزش زبان میشنیدم یه خانوم و آقایی داشتن بحث میکردن در مورد لباس و کفش و اینجور چیزها .سرعتم ۱۶۰ -۱۷۰ بود فلاکس چپه شد خم شدم راستش کنم . بالا که اومدم تو خاکی بودم گرفتم طرف آسفالت ماشین در رفت رفت هوا دیدم تو آسمونم به حمید فکر کردم به اینکه سرم رو بدزدم و از هو ...رفتم که رفتم
بیدار که شدم مامان چشماش قرمز بود و میخندید .خندیدم
همه جام سالم بود زخم و زیلی نبودم ...
مادر میگفت نمیدونم کی یکی از پیامبرا انگار
از خدا می خواد که خدا بهش بچه بده تا یکیشو قربانی کنه
۱۸ تا بچه میاره اون حضرت بعد خدا میگه قرعه کشی کن یکی شون رو قربانی کن
قرعه که میکشن میفته به نام عزیزترینشون .
یه شتر قربونی میکنه و دوباره قرعه میفته به همون نام ...خلاصه ۹۹ تا از شتراشو قربانی میکنه تا خدا پیغام میده که بی خیال شدم ...
مادر به ازای هر روزی که نبودم یه گوسفند قربونی کرد تا انگاری خدا دلش به حال گوسفندا سوخت و من برگشتم و برگشتم .
دو هفته ای که بودم با حمید مادر و بابا حال داد اساسی جاتون خالی کلی جیگر و کله پاچه و ناز کردن منو انگاری برگشته بودم به دوران شیرین مجردی ![]()
حمید گفت سه روز تو کما بودی چشای مادر پر خون بود . همه جام سالم بود .یه ذره سر درد داشتم . حمید تو بغلم گریه میکرد مادر تو بغلم گریه می کرد . همه گریه می کردند و من مبهوت بودم
اینا چرا گریه می کنن
سه هفته از اون روز گذشته و من حالا فرصت کافی دارم که در مورد جزئیات بگم همه چیز توی جزئیات بود همه چیز...
سلام ای کهنه عشق من
که یاد توچه پا برجاست
دیماه را خداوند برای من آفرید همان ماهی که عشقم شکوفه زد و عاشق شدم در زمستانی که گرم بود و من خرس خواب آلوده از غار تنهایی به سوی بارانی که بی امان میبارید رهسپار شدم .
امروز باران می بارد عزیز...
زیر باران بود که طعم گس عشق را یافتم و روزهایی و لحظه هایی که بر من و توگذشت روزهایی که مثل اینروزها نبود روز هایی که هر ثانیه اش تقسیم می شد به لحظه هایی که تو را تکرار کنم در هر دم و باز دمم .روزهایی که تب داشتم دائم و بی قرار بودم در هرم نفس هایت من بی قرار غرق شدن در نی نی چشمانت بی قرار صدای اهورایی ات بی قرار بوی خوش بودنت .روزهایی بود که دستم در آسمان بود و خوشه خوشه ستاره میچیدم برای عروس رویاهایم. روزگاری که خدا مهربان بود و مرا دوست می داشت و بزرگترین فدیه اش را بر من بخشیده بود و من بی نوشیدن جامی مست زیستن بودم هر دم
روزهایی که تهران شهر غریبه ای نبود برایم و دلتنگ نمی شدم از شلوغی اش . بی رحمی اش .روزهایی که به انتظار شمردن ثانیه ها می رسیدم برای دیدارهایی که زمان را متوقف می کرد و من تو نقطه مبدا جغرافیای خلقت می شدیم .
روزهایی که طعم خوش خلقت زیباترین موجود هستی را حس می کردم روزهایی که خداوند مهربانتر بود روزهایی که زیر آفتاب به خورشید سلام می کردیم و جهان را دوباره می ساختیم . همان وقتها بود که هفته فقط یک روز داشت و آنروز تو بودی با تمام وجود.همان روزهایی که رنگها جلای بیشتری داشت و با تو که بودم دنیا انگار تازه می شد و هر بارانی تو را بر من سرازیر میکرد و روحم جلا می گرفت .
آن روزها رفتند آنروزهای خوب . آنروزهای قهوه و نان بربری و نیمرو رفتند. آن صبح هایی که جز من و تو همه خواب بودند .رفتند لحظه های ابدی و من پیر می شوم هر روز بسان پیرمردانی که نقشی از جوانی ناتمامشان را بر نسل دیگری تقریر می کنند .
همه هستی من .روایت من و تو روایت غریبی بود روایت بی رحمی روزگار روایت گریستن مسافران در لحظه وداع روایت سکوت عشاق بر مزار معشوق روایت ما روایت ناتمامی انسانهاست در زمانه ای که دوست داشتن گناه است و عشق شرک. روایت من به تقریر شرع و تاریخ گره خورده است و ما نتوانستیم در این بی رحمی و طوفان ها شعله هایمان را تکرار کنیم نتوانستیم پروازی که آغار کرده بودیم به انجام برسانیم روایت من و تو همین است همین روزمرگی که هفته و ماه و سالش آنقدر تند و بی عاطفه می گذرد تا من و تو جا بمانیم نازنین ترینم از خودمان از روزهای داغ تبدار ...