تبليغاتX
تيستو سبز انگشتي
 دیشب یه مطلبی از قول وکیل بهنود خوندم در مورد اینکه ممکنه ضربه چاقویی که منجر به مرگ شده ضربه دوم بوده باشه و به عبارتی بهنود بیگناه بوده باشه .

جدای از همه این قصه ها من به پدر و مادرم وصیت میکنم که قاتل منو ببخشن .تنها جایی که میتونم از حق خودم بگذرم همینه .اگه یه وقتی به هر دلیل کسی جون منو گرفت " بجز حکومت " من قاتلم رو میبخشم .

اگه پدر و مادرم منو دوست دارن  اجازه ندن کسی به خاطر من اعدام بشه

همین

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:36 توسط محمد |

 

تو دیگر رویای من نیستی تو خاطره ای خاطره ای دور که همین نزدیکی هاست.

چند وقتی هست که می خواستم بنویسم ...

از لحظه ایی که بین من  و تو گذشت .  ما کجای این دنیای سرد ایستاده ایم زیبای من؟

من همچنان در تنهاییم زیست می کنم ساکت و عمیق و تو در شلوغی و بساط خریدن ها و میهمانی هایت .

 دل کندن در لحظه های نخست برای تو و من چقدر سخت بود. برای من دل کندن از غار تنهایی و سکوتم و چه عذابی کشیدی تو در دل کندنت از حس های خوشبختی و سبکباری که با گفتن ها و مست کردنها می رسیدی به اوج.

 حسی مبهم دارم این روزها .من این روزها سبک ترم انگار در هیاهو های بسیار .این روز ها  . این روزهای لعنتی که مثل کابوسی تمام نشدنی سیاه می کند لحظه هایم را هر وقت که از چهار چوب در می آیم بیرون .

چقدر طول کشید که از رویای دنیای مجازی بیرون آمدی  ومن چه وسواسی داشتم که این رویا را در هم نشکند که شکست  .

من از پستان عشق شیر می نو شیدم و حالا بعد از دو سال دیگر بزرگ شده ام .عشق به من شیر نمی دهد و ترک عادت شیر خواری سخت بود .اما  عادت کردم .عادت کردم به بزرگ شدن .به دنیای بزرگان .به همین طویله ای تویش هر روز یکی لگدت میزند .یکی گازت میگیرد یکی سوارت می شود .یکی رایت را میدزد و ...

 هی میخواهم خودم را خالی کنم تو کلمات و جمله هایی که شبها پدرم  را در می آورد .

هی نمیشود . هی می خواهم بنویسم هی نمی شود . هر روز صبح با یک قصه از خواب بیدار می شوم و شبها اخبار و فجایع را که می شنوم سرد می شود تب قلمم و باز می خوابم شاید این کابوس تمام شود شبی و طلوع کند روزی

روزی که قفل افسانه ای است و حض هر انسان برای هر انسان برادری است .

....

تو دیگر رویای من نیستی خاطره

خاطره ای که هرروز مرور می شوی .ومن صبح های زود در طلوع سرخ آسمان  دنبال نخ رویاهایم میگردم تا مرا به آسمان ببرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:10 توسط محمد |

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم  امروز استعفاء  دادم  از مدیریت .

احساس خوبی دارم احساس سبکی

هشت سال پیش اومدم به مرکز و خوشحالم که امروز با آرامش میرم -٣۴٣۵ - نفر از این مرکز به دانشگاه رفتن تو این هشت سال  بجز یه نفر که امسال نمی تونه بره دانشگاه

سهراب با دستهای سبزش تو میدون آزادی  پرید . بیگناه . معصوم و ناتمام

نیمکت سهراب تو مدرسه خالیه و جاش تو بچه هایی که میان و میرن برای ثبت نام دانشگاه حس میشه .

خوشحالم که سبک شدم . یه ماهی هست که دارم خوردمو باز تعریف می کنم .

اینکه آیا جرات شروع یه فصل تازه رو دارم یا نه...

 البته رسیدم به اینکه هنوز تازه ام .  جوان و پر انرژی

یه افق جدید و یه فصل جدید رو  شروع کردم امیدوارم خدا بهم کمک کنه تا پیدا کنم گمشدم رو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:46 توسط محمد |

تصور کن!

 

Imagine there's no heaven,
تصور کن بهشتی در کار نیست

 

It's easy if you try
کار آسانی است اگر سعی کنی

 

No hell below us,
و جهنمی آن پائینها وجود ندارد

 

above us only sky,
بالای سرمان فقط آسمان است

 

Imagine all the people
و تصور کن همه آدمها

 

living for today...
فقط برای امروز زندگی می کنند

 

Imagine there's no countries
تصور کن هیچ کشوری وجود ندارد

 

It isn't hard to do
کار سختی نیست

 

Nothing to kill or die for
دلیلی برای کشتن یا مردن نیست

 

No religion too
و مذهبی نیز در کار نیست

 

Imagine all the people
تصور کن همه مردم

 

living life in peace...
در صلح زندگی می کنند

 

You may say I'm a dreamer
ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one
اما من فقط یکی نیستم

 

I hope some day you'll join us
امیدوارم روزی تو هم با ما باشی

 

And the world will be as one
و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 

Imagine all the people
تصور کن که تمام مردم

 

sharing the entire world...
سهمی از تمام زمین دارند

 

You may say I'm a dreamer
ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one
اما من تنها نیستم

 

I hope some day you'll join us
امیدوارم روزی تو هم با ما باشی

 

And the world will live as one
و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 

Imagine no possessions
تصور کن هیچ مالکیتی در کار نیست

 

I wonder if you can
من تعجب می کنم اگر تو بتوانی

 

No need for greed or hunger
نیازی به طمع و یا گرسنگی نیست

 

a brotherhood of man

برادری همه آدمها

 

Imagine all the people
تصور کن که تمام مردم

 

sharing all the world...
در تمام جهان سهیم هستند

 

You may say I'm a dreamer
ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one
اما من تنها نیستم

 

I hope some day you'll join us
امیدوارم تو هم روزی با ما باشی

 

and the world will live as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد


+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط محمد |

دوشنبه 12 مرداد سال 1388 . ساعاتي پس ازمراسم تنفيذ احمدي نژاد ، خيابان ولي عصر واكيپ هاي ضد شورش و لباس شخصي ها مستقر ؛ و حضور مشهود مردم در پياده روها. با من به تماشا بياييد:

زني دست بچه سه چهارساله اش در دست از عرض ميدان ولي عصر با عجله عبور مي كند با نگاه به وانت هاي مشكي لندكروز مملو از نيروهاي ضد شورش كه به سرعت ميدان را دور مي زند مادر مي گويد :‌بالا تظاهراته دارند ميرن .

جمعيت از پياده رو غربي خيابان ولي عصر از ونك به سمت جنوب سرازير مي شود فشردگي جمعيت خودروهاي عبوري را به تشويقشان وا مي دارد بوق ممتد انگشت هاي بلند شده مردم را به همراه دارد . جمعيت كه پيوسته مي شود تظاهرات شكل مي گيرد. كاركنان بيمارستان ها فروشگاه ها و ساختمان هاي مسير نگاه تحسين آميز و تشويق آميزي دارند. سرنشينان خودروها علامت پيروزي را از شيشه ها نثار جمعيت مي كنند. موتور سيكلت هاي قرمز رنگ با كلاه خود و باتوم از راه مي رسند جمعيت را بي محابا به باد كتك مي گيرند فريادهاي اعتراض به خصوص از جانب زنان فضا را مي شكند جمعيت به همه سو گريز مي زند شليك ممتد گاز اشك آور همه را به سرفه واشك وا مي دارد. با بي رحمي تمام به داخل ساختمان هايي كه مردم پناه برده اند چندين گلوله گاز اشك آورشليك مي شود. پلاك هاي خودروهايي را كه معترضانه بوق ميزنند مي كنند. چندين جوان بي باكانه موتور سيكلت لباس شخصي را كه پلاك را كنده اند دنبال مي كنندو آن ها سراسيمه پا به فرار مي گذارند. نيروهاي سركوب مستاصل به هر سويي هجوم مي برند نقطه اي را پراكنده مي كنند چند ده متر بالاتر يا پايين تر دوباره مردم تجمع كرده و شعار مي دهند مردم به راحتي حاضر نيستند خيابان را ترك كنند دست و كمر و پاي عده اي مصدوم زخمي شده ولي مانع ادامه راه پيمايي مردم به سمت جنوب (ميدان ولي عصر )نمي شود.

حوالي پارك ساعي ماموران جواني را دنبال كردند و با خشونتي وصف‌ناپذير، بي‌رحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تي شرت جوان در اثر تقلا براي رهايي از چنگ نيروهاي انتظامي، از چند سو پاره مي‌شود و تن لُخت و كبودش را به معرض ديد مردم مي‌گذارد. جمعيت با ديدن اين صحنه فجيع يك‌صدا فرياد مي‌زند: نزنيد! ولش كنيد!
در اين لحظه چند زن از پياده‌رو وارد خيابان شدند و خود را به زير دست وپاي مامورين مي‌اندازند تا سدي باشند در مقابل ضربات باتوم. زني ميان‌سال كه دهان‌بندي بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعي مي‌كرد او را به سمت پياده‌رو بكشاند تا از چنگ گاردي‌ها رهايي بيابد. يكي از گاردي‌هاي ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين مي‌كَنَد و به داخل جوي آب پرت مي‌كند.
زن جوان ديگري پريشان و گريان و با فريادهاي جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سرو گردن مامور معترض آويزان مي‌كند. زنان و مردان ديگر به هم مي‌گويند برويم كمك مادرش و نگذاريم گاردي‌ها پسرش را به زندان ببرند. در همين حين جوان برهنه را مامورين به سمت شمال خيابان مي‌كشيدند و بعد از سوار كردن او به ترك يكي از موتورسيكلت‌ها، دستانش را از پشت با دست‌بند پلاستيكي بستند. بلافاصله يكي از افراد لباس شخصي به پشت موتور مي‌پرد و در پشت پسر جوان مي‌نشيند تا مانع رهايي او از سوي زناني شود كه بطرف موتور سيكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيكلت حركت مي‌كند اما در عوض، گروهي از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نيروها را محاصره مي‌كنند و مانع حركت و پيوستن او به ديگر نيروهايش مي‌گردند.
از آن‌سوي، چند زني كه از سمت شمالي به طرف جنوب مي‌آمدند و از دور نظاره‌گر فريادهاي خشم‌آگين زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن ديگر به وسط خيابان دويدند و راه حركت را بر موتور سيكلت‌ها مي‌بندند. موتورها در نقطه‌اي متوقف مي‌گردند كه جمعيت حاضر در پياده‌روي شرقي، به‌طور دقيق مي‌توانستند چهره وحشت‌زده جوان و تن كبود و عريانش را از نزديك ببينند. وقتي نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پياده‌روي شرقي تلاقي نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زني ميان‌سال مردم را تشويق مي‌كند كه بجنبيد، آزادش كنيد و الا فردا بايد جسدش را از سردخانه تحويل بگيريم!
حالا زنان زيادي فرمانده را در محاصره گرفته‌اند و مردي ميان‌سال خطاب به فرمانده مي گويد بايد آزادش كنيد! بايد آزادش كنيد. نمي‌گذاريم او را ببريد مگر چه كرده؟ در پياده رو راهپيمايي كرده؟ به چه حقي مي‌زنيدش؟ با فشارهاي همه سويه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بيشتري از زنان كه يك‌ريز جيغ و فرياد مي‌كشيدند، فرمانده سست مي‌شود. حتي زني كه مصر است به هر قيمتي مانع بازداشت جوان بي‌گناه گردد، زانو بر زمين مي‌زند، پاهاي فرمانده را محكم مي‌گيرد و جيغ‌كشان مي‌گويد:
محال است بذارم از اين‌جا بري! بايد آزادش كني!
اين صحنه مقاومت شكوه‌مند و همدردي بي‌نظير انسان‌ها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياري نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پياده رو آورده شد .
جمعيت يك صدا دست زدند و هورا كشيدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خيس عرق و خسته از پيكاري نيم ساعته آرام بر سكوي ديواره پارك ساعي نشست و وقتي تعريف و تمجيد تشويق‌آميز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاري مادرانه‌اش مي‌گفتند، فروتنانه گفت:من مادرش نیستم


+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:6 توسط محمد |

برای نوشتن عشق لازم است و امید. که در مورد  من امشب  هر دوتاش معلقه یعنی یه جورایی از روزای آفتابی فاصله گرفتم و اجبارا باید بنویسم چون تنها چیزی که می تونه منو از گرداب پوچی نجات بده همین نوشتنه که این روزا خیلی  سخت تر شده برام و دستام برا فشار دادن دکمه های حروف تردید دارن .

می خوام امشیب برات یه قصه بگم از روزهای دور. چون حالا دیگه نمی شه از این روزها  نوشت این روزها  شبیه کابوس میمونه می خوانم قصه فراموش شده لودگی در عشق رو برات بگم. گاهی که پشت سازت می نشستی و من محصور هنر نواختن ریتمهای شاد و غمگینت می شدم به این فکر می کردم که چی میتونه عشق تو رو از من بگیره؟ به این  حس خودم مطمئن بودم که کوه رو هم بهتر از فرهاد میتونم تراش بدم تا به تو برسم به این فکر می کردم که تو برام ابدی هستی و این حس جاودانه مرا و زندگی مرا معنا خواهد بخشید .به این فکر می کردم که چه چیز عشق را از پا می اندازد و ویران می کند به این فکر می کردم که چرا ما این روزها ما عشاق عصر حاضر اینقدر زود به ته جاده می رسیم و تمام می شود حس هایی که برای عمری پدران مارا گرم نگه می داشت و امروز ما خیلی زود رهایشان می کنیم .

تو میان آوا ها و نواها هستی.  من به انگشتان ظریف و کشیده ات نگاه می کنم . به انگشت کوچکت و به بازوهایت که همچون تنه درختان اقاقیا شاخهای گل داده بهاری را نگه می دارند به لبهایت نگاه میکنم و  درست در همین لحظه زبانت بیرون می آید و بی آنکه بدانی بالای  لبت خطی خیس میکشی . من به این لحظه فکر می کنم به اینکه اسطوره تمام می شود برای من .  بی آنکه بدانم بی آنکه بدانم تو همان تندیسی هستی که من برای شبهای بی کرانگی ام ساخته ام با اولین لودگی ها و واژه های بی معنی تمام می شود.

 .عشق نیاز مند احترام و صبوری است نیاز مند مراقبت دایمی و ایمانی تمام نشدنی و تعهدی ابدی .

وقتی اولین بار دیر کردی و انتظار کشیدم فهمیدم که مرگ بهتر انتظار است و چه زجری می کشند عشاق منتظر .وقتی که زن گرسنه خسته و تنها منتظر می ماند تا مرد  بیاید و اگر مرد همان بود که می فهمید چقدر ثانیه ها کشدار بوده اند برای این زن و چقدر مهم بوده بودنش در کنار زن ومرد صادقانه می گوید که نباید اینقدر خودش را اذیت کند زن برای آمدنش و منثظر ماندنش.

 پس از سالها دیگرزن منتظر مرد نبود دیگر منتظر نمی ماند شامش را می خورد و می خوابید .وقتی مرد می آمد زن خواب بود .عشق خواب بود و زندگی همچنان بود بی انتظاری. بی اضطرابی . بی عشقی

حس های دم دستی با ابتذال زمان تمام می شوند حس های ماندنی دیر بر لبان جاری می شوند و دائمی ترند . در قصه داش اکل عشق تا لحظه مرگ عریان نمی شود و مانا می ماند قصه برای من و تو  که دوست داریم فیلم را روی دور تندش ببینیم تا برسیم به صحنه هایش و بعد بگوییم اینم که مالی نبود .

داشتم می گفتم از لحظه هایی که تکرارشان فدیه ای است الهی و معجزه ای است که تکرارش برای پیامبران نیز مقدور نمی افتد چه رسد به من  که از بی ایمانی لبریزم . صدای موسیقی ماشین را پر می کند از شیشه ماشین جلویی دستی بیرون می آید با جریان باد انگشتانش به رقص می آیند آرام.  دستی که شبیه دستهای توست وقتی که می نوازی وقتی که اوج میگیری وقتی که دیگر نواختنت تکرار نتهای از پیش نواخته شده نیست و قتی که بداهه نوازی است  وقتی که نوای غمگین شادی می نوازی که خاص توست خاص تو که امروز نیستی  تا زیر گوشت تکرار کنم جمله ای را که برای هیچ کس نبوده تا کنون .

نسل ما مثل دریا ندیده ها به اولین برکه که می رسد گمان دریا دارد با اولین نگاه عاشق می شود و با اولین عشق تمام .

 راستی داشتم از لودگی میگفتم که ریشه عشق را می پوساند و متعفن می کند .موبایل زنگ می زند  رضاست  صدایش گرم شده تب عشق است  می دانم  می گویم" چی شد؟ بلاخره زمینش زدی"

می گوید." نه .  هنوز دارم رو مخش کار می کنم" 

فکر اینکه او و نسرین عشقی داشته باشند برای من تمام شده است. حتی اگر رضا براستی عاشق باشد .لودگی نسل ما عشاق را به ابتذال  می کشاند . امروز کمتر کسی حاضر است حرمت عاشقانه های خودش را پاس بدارد . من و تو می خواهیم عشق را به اشتراک بگذاریم . انگار که عشق می ورزیم تا عاشقانه ای داشته باشیم عاشقانه ای واقعی برای لحظه هایی از زندگی که قصه ای برای کسی روایت کنیم و آن دیگری تخم لودگی را بکارد بغل نهال نو رس آشناییمان .

اینروز ها پریشانم هستی من . پریشان و بی محتوا . پریشانم نه از آنرو که بیهوده ام. پریشانم ازحسی که گفتنش ابتذال است .

وقتی بهنود از ابراهیم گلستان می پرسد در مورد شعر فروغ هیچ نقدی نداشته ای گلستان هفتاد ساله بحث را عوض می کند و از فروغ نمی گوید .مثل داش آکل که هیچ نگفت بعد سالها مثل من که امشب بحث را عوض کردم تا چیزی نگویم که تا کسی نپرسد که حس ات چیست این روزها بعد ازآن سالها...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:16 توسط محمد |

 کوچ

-------


گریه نکن

دنیا بزرگ است

و تنها

در سرزمین کوچک ما خلاصه نمی شود.

دلت را

به بال پرستوهای مهاجر سنجاق کن

دنیا بزرگ است

و جاهای زیادی

برای دیدن دارد هنوز.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:54 توسط محمد |

شيشه عقب ماشينم  رو داشت با دستمال پاك مي كرد خانمي كه به نظر آشنا نبود .

وقتي رفتم جلوتر ديدم  بارون شيشه رو كثيف كرده و عكس مير حسين ديده نميشه خوب و شفاف .

به ماشين كه رسيدم خانومه رفته بود.

به دسته كيفش يه روبان سبز زده بود آروم دور ميشد بدون اينكه برگرده و نتيجه كارش رو ببينه .

من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم 

                                                                 كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را 

                                                                  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:40 توسط محمد |

گروه اینترنتی ایران ما: موج موسوی در حال شکل گیری است، موجی که افکار عمومی جامعه خسته و رنج دیده ملت ایران را می تواند به هم متصل کند. به نظر می رسد جامعه و مردم دریافته اند که انتخاب درست چیست و گرایشی که به سوی موسوی به شکلی شتابان رو به افزایش است، نشان می دهد که جامعه دریافته است انتخاب درست کدام است،

در انتخاب موسوی تردید نکنیم میرحسین موسوی بهترین انتخاب است. من تا کنون به دلیل نداشتن انتخابی دیگر و از جمله انصراف خاتمی موسوی را ترجیح می دادم... موسوی همان است که دوازده سال است بهترین گزینه ما بود و نمی آمد. در انتخاب او تردید نکنیم.

میرحسین موسوی شانس بزرگ ماست. او شهامت، شفافیت، توانایی، تجربه و هنرمندی عبور دادن این کشتی طوفان زده از این بحران دشوار را دارد. در انتخاب او تردید نکنیم. او همان است که دنبالش می گشتیم.

دولت نهم تلاش می کند با توزیع مستقیم کالا و پول در میان گروههای مختلف شغلی و صنفی و یا گروههای طرفدار دولت رای مردم را بخرد و از این طریق به شخصیت مردم بی حرمتی کند .ما مجبوریم برای حفظ حرمت و شخصیت خودمان مقاومت کنیم.

روزنامه نگاران و نویسندگان و خبرنگاران و فیلمسازان و فعالان سیاسی و زنان سرشناس و هنرمندان مورد علاقه مردم در کنار هم قرار  می گیرند و از موسوی به عنوان رئیس جمهور منتخب اصلاح طلبان حمایت کنند.

دو نامزد انتخاباتی اصلاح طلب، موسوی و کروبی، تا به امروز در قبال همدیگر زیبا رفتار کرده اند، آنان بدون تسلیم شدن به اختلاف افکنی های ساده لوحانه رسانه های محافظه کاران به تبلیغ برای خود ادامه  می دهند. 

اصلاح طلبان می دانند که رسانه ملی برخلاف سیاست شانزده ساله هاشمی و خاتمی در انحصار دولت است و دولت رسما از رسانه ملی برای تبلیغ رئیس جمهور موجود استفاده می کند و نه فقط به نفع رئیس جمهور که علیه رقبای او تلاش می کند.

باید به یاد مردم بیاوریم که موسوی کیست و در دشوارترین روزهای این کشور چه کرده است. باید حافظه ملت ایران را در مورد این دوست مردم بیدار کنیم. تبلیغ برای میرحسین موسوی ساده ترین کار است، باید زندگینامه اش را عینا همان که هست بنویسیدو بگویید تا مردم بتوانند او را انتخاب کنند.

من بشخصه تردیدی در سلامت مالی شخص رئیس جمهور ندارم، اما اگر برای حفظ یک رئیس جمهور پاکدامن، به سه میلیون نفر رشوه بدهید تا آنها را بخرید این رفتار از نابودی یک ملت خطرناک تر است. این رفتارهای دولت را در توزیع سیب زمینی مجانی، توزیع شیر ارزان،  دادن پول مستقیم به طرفداران رئیس جمهور و... باید فاش کرد.

محافظه کاران به تولید نومیدی از پیروزی در میان مخالفان دولت مشغولند و می خواهند نشان بدهند که حضور در انتخابات بیهوده است و از این طریق به تولید بی انگیزگی میان نیروهای اصلاح طلب بپردازند. اصلاح طلبان باید هشیار باشند،

ممکن است جوانان هجده و بیست ساله بسیجی نتوانند میان موسوی و احمدی نژاد تشخیص بدهند که کدام یک درست ترند، اما قطعا خانواده شهدا و بزرگان سپاه نخست وزیر دوره جنگ و محبوب امام را می شناسند.

ما باید این روزها را با کار طاقت فرسا و بی پایان طی کنیم. ما تا آخرین ساعات روز 22 خرداد کار داریم، تا لحظه ای که یک نفر دیگر را می توانیم به رای دادن به موسوی ترغیب کنیم کار داریم. ما باید کار کنیم.من به این پیروزی ایمان دارم، چیزی از جنس شرافت و دوست داشتن میهن و عشق به آزادی انگیزه ماست.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:7 توسط محمد |

سلام به دوستان

 

من تا 23 خرداد خیلی کمتر میام اینجا ( محض اطلاع  ندا خانومی گل ) چون مثل یه جونور با وفا دارم میدوم

تا اگه خدا بخواد احمدی نژاد رئیس جمهور نشه !!!!

 

از این جلسه به اون جلسه و از این ستاد به اون ستاد  خلاصه دارم میدوم کاش این خاتمی لامصب نمی کشید کنار اون شبی که کنار کشید با بچه های پویش حسابی گریه کردیم و جلسه برج میلاد که موسوی و خاتمی با هم بودن خیلی جای امیدواری پیدا شد .

 

خلاصه از همه می خوام که دعا کنین ( غیر از دعا کردن یه تکونی هم به خودمون بدیم ) تا وضعیت از احمدی نژاد بگذره

 

البته من همیشه برای کمی آزادی بیشتر جون می کنم . اونم نه برا خودم برای نسل بعدی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:53 توسط محمد |